
پنهان نگاهم مي کند چشمي و صد ناز
پنهان نگاهش مي کنم مي خوانمش باز
خورشيد خندان لبش با مي هم آغوش....

پنهان نگاهم مي کند چشمي و صد ناز
پنهان نگاهش مي کنم مي خوانمش باز
خورشيد خندان لبش با مي هم آغوش
مهتاب تابان رخش با گل هم آواز
مي خواهدم، پيداست از طرز نگاهش
دزديده ديدن هاي او مي گويدم راز
مي خواهدم ، وز شوق اين احساس جانبخش
ذرات من پيوسته در رقصند و پرواز
مي خواهمت، اي باغ لبريز از ترانه
مي خوانمت در اشک و آواز شبانه
مي بينمت در تارو پود سينه، در دل
چون هرم آتش مي کشي در من زبانه
مي آرمت از لا به لاي جان به دفتر
تا در سرود من بماني جاودانه
مي جويمت در آسمان در برگ در آب
مي پرسمت از قله هاي بي نشانه
با ياد تو ، سرگشته در کوهم هميشه
آميزه اي از شوق و اندوهم هميشه
مي خواهمت ، اي با تو شيرين زندگاني
اي دستهايت ساقه هاي مهرباني
اي هستي ام را کرده چشمان تو تاراج
بخشيده بار ديگرم شور جواني
اي برده چشمانت مرا از ظلمت خاک
تا روشني هاي بلند آسماني
پيش تو خاموشم اگر، برمن نگيري
چشم تو مي داند زبان بي زباني
مي خواهمت اي خوشتر از صبح بهاران
اي چشمهايت عشق را، آيينه داران
اي کاش مي گفتي چه مي خواهد دل تو
از اين دل آواره در اندوه زاران
عشق تو، خوش مي پرورد در جان پر درد
شعري که ماند جاودان در روزگاران
ساقي ، به فريادم برس ، غم پرپرم کرد
چشمان او ، چشمان او ، خاکسترم کرد